سلام! نمیپرسم خوبید یا نه! چون فکر نکنم کسی از شروع شدن مدرسه ها خوش حال باشه!من که اینجوریم!! البته معمولا خرخونا از شروع شدنش خوش حال می شند!!(پارمیدا تو رو میگما!!) وای روز دوم مدرسه ها اولین کسی که برای زیست صدا کرد من بودم(از اونجایی که من درسای حفظیمو همیشه گند میزنم ) رفتم پا تابلو فقط ضایع شدمو بر گشتم سر جام (کلاً از زیست خیلی بدم میاد ) ولی عاشق ریاضیم!! شما چی؟؟؟ روزای اول مدرسه رو چه طوری گذروندید؟؟ اصلا خرخونید یا نه؟(البته کمتر پیدا میشه توو سال تحصیلی خرخونا توو net باشند!!)؟؟
+ نوشته شده در هفتم مهر 1388ساعت 14:50 توسط فاطمه |
شب قدر شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد ميكند. اين شب از هزار ماه برتر است، شبي كه باران فرو ميبارد، هر قطرهاش فرشتهاي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوختهاي و جان عطشناك مزرعهاي فرو ميافتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد ميدهد
+ نوشته شده در هجدهم شهریور 1388ساعت 18:57 توسط فاطمه |
تند و تند قدم برمی داری . من نمی خوام سوسک باشم
به هیچ چی نگاه نمی کنی .
بهت تنه می زنن .
بهشون تنه می زنی .
بوی عطر آشغالشون رو تحمل می کنی .
می خندن ، زر می زنن ، جیغ می زنن ؛ دود سیگار حوالت می دن , هیچی نمی گی , رد می شی .
داری یخ می بندی
دلت می خواد بری یه جای گرم ....
از بین پسرای قد بلند و موهای ژل زده شون رد می شی .
از لابه لای دخترای خوشگل و خنده های بلندشون می گذری .
هیچکس بهت نگاه نمی کنه .
هیچکس حست نمی کنه .
توی این دنیا هیچکس درکت نکرده ... هیچکس .
تنهایی واست شده یه عادت .
یه عادت تکراری ... یه عادت تلخ و سیاه .
تند و تند قدم بر می داری .
دل کوچیکت تاپ تاپ می زنه ... یه روزگاری عاشق بودی و حالا ....
بلاخره اونو از دور می بینی .
گرم می شی .
حس می کنی خود خودشه .
همونی که منتظرش بودی .
اونم تنهاست .
مثه خودت .
بهت نگاه می کنه .
بهش نگاه می کنی .
اون میاد جلو ... تو وامیستی و اومدنشو نگاه می کنی .
رخ به رخت وامیسته ... چشای سیاهشو توی چشات می دوزه .
همونجا عاشقش می شی .
دستای کوچیکشو می گیری توی دستت .
دستای سردت داغ می شه .
لبخند می زنه ... تو هم می خندی .
برای شام دعوتش می کنی .
اونم با یه لبخند قبول می کنه .
هر دو تند و تند از لا به لای آدمای گیج و بی مصرف رد می شین .
یه رستوران شیک رو نشون می کنی .
تو جلوتر می ری ... اونم کمی آرومتر پشت سرته .
امشب چه شب خوبی می تونه باشه .
همه غم و غصه هاتو فراموش می کنی .
یهو یه صدای وحشتناک تو رو به خودت میاره .
تلپ .....
بر می گردی .
خشکت می زنه ... بدن له شده اونو می بینی که روی زمین پخش شده .
می خوای داد بزنی نعره بکشی ... ولی فقط اشکه که از توی چشات می زنه بیرون .
لاستیک دوچرخه رد خون اونو تا چند متر اونطرفتر با خودش می بره .
ایندفه هم عشقتو از دست می دی .
مثه خیلی دفه های دیگه .
هنوز برق چشای درشت و سیاهشو جلوی چشات حس می کنی .
بغض توی گلوت می شکنه .
بلند بلند گریه می کنی و با تموم وجود داد می زنی :
!!
+ نوشته شده در شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:10 توسط فاطمه |
هر كه به جستجوى من بر آيد مرا مىيابد
و هر كه مرا پيدا كند دوستم خواهد داشت و هر كه من را دوست بدارد عاشق و شيفته من خواهد شد و هر كه چنين باشد من نيز عاشق او خواهم بود و هر كه من عاشق او باشم در اين راه او را خواهم كشت و شهيد عشقش خواهم نمود و هر كه از سوى من شهيد عشق شود خونبهاى او بر عهده من خواهد بود و من خود ديه و خونبهاى وى هستم ...
+ نوشته شده در دهم شهریور 1388ساعت 13:46 توسط فاطمه |
ماه مبارک رمضان را به همه ی مسلمانان تبریک میگم

+ نوشته شده در یکم شهریور 1388ساعت 11:18 توسط فاطمه |
يك روز يه تركه داشته بازي ايران را تماشامي كرده علي دايي يه گل ميزنه تلويزيون چند بارصحنه رو تكرار ميكنه آخر تركه مي گه :حالا اينقدر تكرار كنيد تا آخرش دروازبان بگيره!!!!
پشيماني
شبي ملانصرالدين خواب ديد كه كسي ۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي كند كه ۱۰ دينار بدهد كه عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دينار را بده، قبول دارم.»![]()
+ نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1388ساعت 17:18 توسط فاطمه |
| ||||||